خدا حافظ
سلام
این یک خدا حافظی است از دنیای وبلاگ نویسی
شاید زمانی باز هم بیایم
نمیدانم الان رسالت مهم تری بر عهده من است و آن کسب علم است شاید یک روز با یک وبلاگ جدید بیایم شاید یک وبلاگ علمی نمی دانم
وبلاگ نویسی لذت شگرفی داشت که با همراهی شما لذت بخش تر می شد حالا که این کلمات را می نویسم دلم برای تمام شما دوستان ندیده تنگ می شود اما هر وقت گذارم به این دنیای مجازی افتاد خواهم آمد و به شما سر خواهم زد
دوستانی که این جا با این وبلاگ پیدا شدند آسمانی بودند آسمانی بودن در کلماتشان موج می زد
فرشته های آسمانی برایم دعا کنید دعاتان میکنم...
آدم روشن فکر
در این دوره زمونه به عدهای از انسان ها روشن فکر گفته می شه که در اصل این طور نیستند و وقتی که به یک مقام و منصب مهم می رسن و دیگه کار از کار گذشته و هیچ کاری نمی شه کرد دستشون رو میشه نمونه های این افراد زیادن مثل آقای کردان که همه میشناسن و امام جمعه شهر ما ابهر که کسی نمیشناسدش
این امام جمعه محترم در خطبه های نماز جمعه فرمودن که
هر کس که به نماز جمعه نمی آید مرده است
آقای امام امام جمعه محترم اگر قرار با شه همه بیان نماز جمعه اون وقت که مملکت بیشتر شبیه مملکت اموات می شه و هزار و یک حرف دیگه که شاید اینجا جای گفتنش نیست آخه شما و اینترنت؟ شما که اینجا ها نمیپرید این جا جایی برای آدم های روشن فکر نه آدم های کوتاه فکر مثل شما اگر من تا قبل از این می اومدم نماز جمعه این رو بدونید تا زمانی که شما امام جمعه هستید هرگز به میل درونی نمی آم آخه باید کسی که بهش اقتدا می کنی عاقل تر از این حرفا باشه
هرچند کشوری که رئیس جمهورش احمدی نژاده و در پاسخ به گرونی میوه میگه سر کوچه ما ارزونه کی می گه میوه گرونه و آدم هایی مثل کردان تو دولتن از شما چه انتظاری میشه داشت!!!!!!!
امان از دست دانشگاه
دوستان من سلام
از بد قولی خودم شرمنده ام آخه نمی دونستم دانشگاه این قدر مشکلات داره ولی از این دفعه دیگه سر قولم هستم وناپدید نمی شم البته سعی می کنم
اما چی بگم از مشکلات دانشگاه و خوابگاه .........
۱۴ نفر تو یه اتاق!!!!!!! به خدا راست می گم
از صبح ساعت۸ تا شب ساعت ۷:۳۰ کلاس
از درس ها هم که نگو و نپرس استاد شیمی جلسه اول: عدد آووگادرورا کشف کنید (با راهی که تا به حال کسی به آن نرسیده ) جلسه دوم: معادله شرودینگر را اثبات کنید( صورت معادله رو عوض کرده وهیچ جا اثباتش نیست فکر کن!!!!!!!)
دلتنگی ها: دلم برای مامانو بابا و شیوا خیلی تنگ می شه
دوستای خوبی دارم ولی هیچ کدوم مثل سولماز باوفا مثل نیلوفر باانرژی و مثل مرضیه با حال نیستن از همین جا داد می زنم دلم براتون تنگ شده دوستای خوبم....
نامه سر گشاده
به نام خدا
نامه اي سر گشاده به آقايان رپ خوان
خوانندگان رپ سلام
من يك دختر ايراني هستم و از شما گله دارم .از شما كه يك جانبه شعر مي گوييد و يك جانبه مي خوانيد اگر من در ايران زندگي نمي كردم فكر مي كردم كه دختران ايراني يكي از يكي پست تر هستند و پسران بي چاره از دست آن ها نمي توانند نفس بكشند و به قول شما ها دختر ها گربه صفتند و پسر هاي بيچاره...دختر ها با صد نفر مي چرخند و اين پسر ها هستند كه تا آخر عمر پا سوز يك عشق ابدي مي شوند اما آيا واقعيت چنين است ؟ درست است كه بعضي ها چنين اند من اين را انكار نمي كنم اما اينكه همه دختران به خاطر همان عده كم مورد توبيخ شما قرار بگيرند بي انصافي نيست ؟ يكي از اين بي انصافي ها را در اين شعر ببينيد:
اين شعر را ساسي مانكن و گروهش خوانده اند
د دختر يعني درد سر ساز
خ دختر يعني خر حمالي
ت دختر يعني تفريح نه مثل زندان كچويي تقريبا
ر دخترم يعني روزاي زشتي كه آخرش ختم ميشه به يه رمان مشكي
آقاي ساسي مانكن اين نهايت انصاف شماست ؟ آيا نمي توان تعبيري زيبا تر براي دختر پيدا كرد؟ آيا نداشتن دختر خواننده رپ به اين مساله دامن نمي زند؟ شايد اگر دختر ها مي توانستند بخوانند مي توانستند پاسخ گوي اين همه بي انصافي باشند و با جوابي قاطع دهان خوانندگاني كه اين چنين بي رحمانه مي خوانند را ببندند؟
موسيقي رپ يعني انتقاد آيا مسائل بهتري براي انتقاد نيست؟
***************
پ ن 1 از اين به بعد فرم وبلاگم عوض مي شه هر جمعه آپ مي كنم و سعي مي كنم به مسائل اجتماعي بپردازم
پ ن 2 داشگاه قبول شدم رشته فيزيك (خدا يا شكرت)
به نام خدا
اون قدر نوشتم و پاك كردم كه نگو آخه موضوعي براي نوشتن پيدا نمي كنم جز يك احساس مسئوليت كه وادارم مي كنه به نوشتن و آپ ديت كردن اين وبلاگ فكسني
از كوچه و خيابون و درخت و دريا و جنگل و آسمون و بچگي و ماشين و تنهايي و عشق و دوستي و جدايي و... آن قدر گفتن و شنيديم كه هر حرفي از اين ها تكراريه.تنها يك موضوعه كه هر چه از آن بگيم و بگن كمه و اون خداست
پس به نام يگانه يزدان پاك
عادت كرديم كه اين جمله يك آغاز باشه اما حالا يه پايانه ; قشنگ ترين پايان براي همه داستان ها !!!!!!!!!!!!!!!!!
قصه ما
قصه ما يك بازي است كه توسط آقاي توكا نيستاني طراحي شده است توكا فصل اول را نوشته و از بقيه براي نوشتن فصل دوم دعوت كرده حالا من فصل دوم را نوشتم و از بقيه براي نوشتن فصل سوم دعوت مي كنم در ضمن وقتي فصل سوم را نوشتيد داستان را از فصل اول در وبلاگتان قرار دهيد و بنويسيد كه فصل اول را چه كسي دوم را چه كسي و... نوشته است براي اطلاعات بيش تر به وبلاگ توكاي مقدس مراجعه كنيد
قصه ی ما
فصل اول- بیداری فرخنده
نويسنده:توكا نيستاني
شب تولد چهل سالگی آقای "فرخنده" خیلی معمولی گذشت، نه بویی از آشپزخانه به مشام کسی رسید و نه در دنیای مجازی کارت تبریکی برایش فرستاده شد، هیچ کس تولدش را به یاد نیاورد و تبریک نگفت و این عجیب نبود چون چند سالی بود که خودش هم روز تولدش را فراموش می کرد و فقط همزمانی اتفاقی آن با یک رویداد سیاسی مهم باعث می شد که بعد از خواندن روزنامه ها یادش بیفتد که متولد شده است. امسال هم خیلی دیر، درست قبل از آن که به رختخواب برود چهل سالگی را به خودش تبریک گفت، چراغ ها را خاموش کرد، کورمال کورمال تا تخت خواب رفت و دراز کشید و چشم هایش را محکم بست تا گوسفندها را بشمرد اما زوزه ی هواپیماهای "مسر شمیت" که بر فراز سرش دور می زدند نمی گذاشت خوابش ببرد؛ تقریباً مطمئن شده بود که بعد از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم، مسئولان کارخانه ی "مسر شمیت" تکنولوژی موتور هواپیماهای خود را به پشه ها فروخته اند، از سر استیصال ملافه را مثل سپر روی سر کشید و یک دست را برای تاراندن هواپیماهای دشمن بیرون گذاشت و درهمان حال به خودش فکر کرد.
همسر و پسر آقای فرخنده با او زندگی نمی کردند، همسرش در سال وبایی به آشپزخانه مهاجرت کرد و دیگر بازنگشت و پسرش سه سالی می شد که در دنیای مجازی زندگی می کرد البته ارتباطشان کاملاً قطع نشده بود، با پسرش در یاهو 360 ملاقات می کرد و از طریق حس بویایی از حال همسرش خبر می گرفت: بوی قورمه سبزی به این معنی بود که حال "فرشید" خوب است، از بوی سیر و پیاز داغ می فهمید که دارد از زندگی و مهاجرتش لذت می برد، بوی گوشت سوخته نشانه ی خبرهای بد بود، بوی شلغم پخته حکایت از بیماری و نقاهت داشت و بوی مرغ پخته علامت جریان سیال و یک نواخت زندگی بود و تکرار. وقتی بویی نمی آمد نگران می شد، می فهمید که اتفاقی در شرف وقوع است. سال شیوع طاعون با فرشید آشنا شده بود. همکار بودند و هردو اسم هایی داشتند که برازنده ی آن دیگری بود. همان سالی بود که زن ها مانتوهایی با سرشانه های پهن می پوشیدند و فرخنده در اولین دیدارشان به این نتیجه رسید که می تواند تمام عمر به این شانه های پهن تکیه کند؛ خیلی زود مد عوض شد و فرشید مانتوهای شانه پهنش را کنار گذاشت...
آقای فرخنده نفهمید که چه وقت خوابش برد اما در خواب دید که به اتفاق هزاران پشه پشت میز چوبی درازی نشسته است و پشه ها جام های کوچکی را به افتخار او بلند کرده اند و به زبان آلمانی می خندند و او خطاب به آنها می گوید: بنوشید این شراب را که خون من است...
فرخنده مثل هر روز از خواب که بیدار شد چند دقیقه ای روی لبه ی تخت نشست تا اسمش را به یاد بیاورد و یادش بیاید که چه ساعتی است، چند شنبه است، چرا بیدار شده و چکار باید بکند آن وقت خود را تا دستشویی کشاند و نگاهی در آینه به صورت پف کرده اش انداخت. چین و چروک ملافه ها اثری شبیه به ردّ چرخ یک تریلی روی صورتش گذاشته بود، چندباری دستش را محکم روی آن کشید اما پاک نشد. دندان هایش را مسواک زد، صورتش را اصلاح کرد و محکم شست تا یادش آمد که امروز اولین روز از مانده ی عمرش است و به یاد آورد که دیشب در خواب چهل سالگی را همراه با پشه ها جشن گرفته است. به یاد هواپیماهای مسر شمیت افتاد، می دانست که الان کجا می تواند پیدایشان کند، روی توری پنجره ای که اتاق خواب را از حیاط جدا می کرد نشسته بودند، شاید می خواستند راهی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا کنند شاید هم راه را بلد بودند و این جا را فقط برای استراحت بعد از شام انتخاب کرده بودند تا از هوای تازه لذت ببرند به هر حال فرخنده تصمیم گرفت که به آن ها برای عبور از توری و رسیدن به آزادی کمک کند. یکی یکی پشه ها را، که حالا سنگین و خواب آلود بودند و نشانی از چالاکی شب قبل در آن ها نبود، با انگشت اشاره به توری فشار داد و از سوراخ های ریز توری ردشان کرد و دوباره دست هایش را که خونی شده بود شست و مثل هر روز لباس پوشید اما برخلاف همیشه کراوات نبست و بدون برداشتن قابلمه ی ناهار از در بیرون رفت. تصمیم داشت که از امروز آدم دیگری بشود.
فصل دوم_تصميم
نويسنده:آتوسا(شايد خدا اينجاست)
صداي موتور ماشين همسايه را شنيد كه بدون هيچ تعارفي يا حتي يك بوق كوچك از كنارش رد شد به اين فكر كرد كه اگر روزي ماشين خريد تلافي مي كند
تلافي آره تلافي ... خيلي وقت بود كه اين واژه را فراموش كرده بود بله بايد كار فرشيد را تلافي مي كرد اما مگر فرشيد چه كرده بود جز اينكه تمام لحظه هاي با هم بودن شاد بودن و خنده ها را از ياد برده بود پسرش به خاطر اختلاف هاي آن دو پدرش را فراموش كرده بود و فقط گاهي با چند تا ميل خيلي كوتاه احساس پدر بودن فرخنده را بر انگيخته مي كرد .
فرخنده به تمام لحظه هايي كه برايش نقشه كشيده بود فكر كرد كه همه آينده را فرشيد از او گرفته براي اولين بار از او از پسرش رامين متنفر شد صداي بوق ماشيني كه كم مانده بود لهش كند او را به خودش آورد او آن روز اداره نرفت شب هم براي شام و تماشاي اخبار به خانه نرفت
فرشيد بعد از سال ها دلش كمي شور زد و براي اولين بار خواست با شماره همراه فرخنده تماس بگيرد اما آن را كجا نوشته بود . شش سالي بود كه موبايل خريده بود اما ... فرشيد با خودش گفت هر جا باشد مي آيد بيست سالي مي شود كه بعد از ساعت 10 بيرون نبوده .
آن شب ساعت از سه صبح هم گذشت فرشيد و رامين راحت خواب بودند اما فرخنده يك لحظه هم چشم بر هم نگذاشت با يد اول پسرش را پس مي گرفت او را از فرشيد جدا مي كرد تا او بفهمد در اين مدت با او چه كرده يادش رفته بود پسرش چه شكلي است الان كه 17 ساله شده بايد صدايش كلفت تر شده باشد .چقدر دلش براي خودش تنگ شده بود حتي بيش تر از پسرش او زماني پدر بود اما حالا يك مرد تنها نه او بايد خودش را دوباره پيدا مي كرد بعد از مدت ها يادش آمد كه فرشيد را دوست دارد دلش براي او تنگ شد و بعد از سال ها گريه كرد آن قديما وقتي گريه مي كرد دلش براي بقيه مي سوخت اما حالا دلش براي خودش مي سوخت شايد اولين بار بود كه براي خودش گريه كرد.
وقتي ساعتش را نگاه كرد نزديك چهار صبح بود
خلاصه تصميم نهايي را گرفت به همه چيز خوب فكر كرده بود بلند شد و براي اولين بار با نقشه اي در ذهن به طرف خانه حركت كرد
باز هم آمدم
به نام خدا
همه چيز با يك سلام شروع مي شه
پس سلام
تو دلم پر از حرف هاي نگفته است نگفته هاي يك سال از كجا شروع كنم نمي دونم شايد بهتر باشه اصلا شروع نكنم نه؟
ولي بي شروع نمي شه پس بخونيد و اگه وقت كرديد نظر بديد....
بچه كه بودم دلم براي پارك رفتن و تاب سواري تنگ مي شد حالا دلم تنگ مي شود براي ترس هاي كودكي هايم از آن لولويي كه روي پله ها دنبالم مي كردو توي زير زمين خانه مادر بزرگ زندگي ميكرد اما يك روز آن را در زير زمين خانه پدر بزرگ جا گذاشتم
شايد روزي بيايد كه دلم تنگ شود براي اين لحظات زندگيم
و دلم بخواهد آن قدر توان داشته باشم كه دويدن پيشكش بتوانم راه بروم
و شايد هم روزي بيايد كه دلم بخواهد يادم بيايد چه روز هايي دلم براي چه چيز هايي تنگ مي شده !!!!!!!!!!!!!![]()
مشکلات ما حل نمیشه!
به نام خدا
توليدوپخش5/2 ميليون دقيقه برنامه در مورد نماز
اين تيتر صفحه 15 روزنامه جام جم در تاريخ يكشنبه 16 تير 1386 است
حالا يه سوال 5/2 ميليون دقيقه برنامه و پخش زنده نماز جماعت مراجع
تقليد تمامي مشكلات ما اعم از اقتصادي- سياسي-فرهنگي و...
ما هارو حل ميكنه ؟
اگه به جاي اين برنامه ها برنامه هاي علمي وهنري يا حتي از اين سريال هاي كيلويي*
پخش كنن آموزنده تر نيست؟
سريال كيلويي ديالوگ هايي به اين ترتيب دارد
خواهش ميكنم بي بي تو رو خدا يادتون نره قربونتون بشم بفرماييد خواهش ميكنم قابل شما رو نداره نفرمايين اين
چه حرفيه خواهش ميكنم تورو خدا نفرماييد
يا
يا خدا يا حسين يا ابوالفضل يا علي اومد واي خواهش ميكنم بفرماييد
نفرماييد واي(يه جيغ بلند همسايه ها از پشت بوم نگاه ميكنن چادرش جلو دهنشه اشكاش داره ميريزه يهو
غش ميكنه)
**************************
من:ميدوني چي شده ؟
اون: نه................... چي شده مگه؟
من:مدير يه سايت شدم
اون : نهَ .............. حالا مدير چه سايتي شدي ؟
من: Faral.ir
اون : مدير چه بخشي شدي ؟
من: بخش تاريخي
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اون : مباركه
من: مرسي!!!!!!!!!!!!!
شاید
« به نام خدايي كه شايد اينجاست »
آمدي چون شنيدي شايد خدا اينجاست
شايد اين شايد كنار نام خدا تو را به وجد آورد شايد خنديدي
به حماقت اين بنده كه به اين حتمي ترين چيز شايد مي گويد
و شايد شك كردي وقتي مي گو يم شايد خدا اينجاست
شايدم شايد باشد و خدا گاهي به اين كهنه مكان سر بزند
و گفتي شايد اين جا جايي است كه خدا كم پيداست
و فراموشت شد كه شايد خدا اينجاست يعني خدا اينجاست
اگر خدا نباشد شايد اينجا نباشد و اين شايد يعني حتماً
خدا شايد ندارد خدا حتماً است!!!!!
اصلاً شايد......
عروسک من
به نام خدا
باد پشت شيشه چسبيده باد دلش مي خواد بياد تو ولي كسي
راش نمي ده پشت شيشه اتاقم باد التماس مي كنه بلند مي
گه اگه رام ندي شيشه رو مي شكنم ولي من دلم به حال
عروسك بچگي هام مي سوزه وقتي خيلي بچه بودم
لباسا شو پاره كردم حالا اگه باد رو راه بدم اون يخ مي زنه
حالا تو بگو دل بادو بشكنم يا عرو سكمو؟ كدوم بهتره؟
چند نكته
به نام خدا
سلام
الف)چند نكته:
1)ديپلم ميييييييي گييييييييي رييييييييييييييييم![]()
2)امتحانات وحشت ناك بود ![]()
3)تا حدودي گند زديم![]()
4)آخيش![]()
5)هر چه مي خواهد دل تنگت بگو![]()
6)سال نو مبارك![]()
ب)يه درد دل:
هيچ چيز مطلق نيست اوني كه مطلقه خداست
خدا ما رو طوري آفريده كه تو اوج غم عاشق بشيم
تو اوج عشق بخنديم
و تو اوج خنده بفهميم اوني كه عاشقش شديم
خدا بوده كه تو لباس عشق ما رو از غم نجات داد![]()
شرمنده
من از این کار متنفرم![]()
اما یه الاغ عوضی بد جوری با نظرای غیر اخلاقی اذیت میکنه![]()
این یارو یه بار هم هکم کرده
نمیدونم از جون من چی میخواد
ولی یه ضرب المثل ترکی میگه
دنیانین گویروقو اوزون دو
یعنی دم دنیا بلنده و تو عاقبت کار هاتو میبینی
از همه شما که سر زدید ممنونم
امتحانات داره میاد برام دعا کنید
من هم برای شما دعا میکنم![]()
![]()
هر چی بخوای
ازم پرسيد: دوستم داري؟
گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا
خدا...اشک تو چشاش جمع شد و گفت:
مگه الان نگفتي که خدا
از همه چيز به ما نزديک تره![]()
وزارت ارشاد شعر ((اتل،متل،توتوله))را به دلايل زير ممنوع كرد:
۱.وجود كلمات توتوله،پستان و تحريك كودكان
۲.استفاده از كشور هندوستان
۳.زن كردي
۴.ترويج بي حجابي...............
شعر اصلاح شده:....
اتل متل زباله،گاو حسن
باحاله،هم شير داره هم آستين،
شيرشو بردن فلسطين،بگير
يك زن راستين،اسمشوبذار
حكيمه،كه چادرش ضخيمه![]()
معلم روزت مبارک
با نام او
معلمي داشتيم كه كلماتش همه از عشق بود
شعر مورد علاقش
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين
داستان مورد علاقش داستان رئدكي با امير ساساني بود
ادبيات رو مثل حلوا شيرين ميخوند و فعل هاي عربي رو
همچين صرف ميكرد كه انگار زباني آشناست
هم عربي درس ميداد هم ادبيات
مهربون بود
خيلي سخت گير
هم راهنمايي با ما بود هم دبيرستان
يك سالي بود كه مريض بود
اما امروز ديگه مريض نيست
معلم عزيز ما رفت پيش خدا
حالا با حافظ داره يوسف گمگشته ميخونه و با رودكي چنگ ميزنه
براي ما كه بي او مانديم دعا كنيد
.
.
.
.
.
.
.
براي گفتن اين جمله ديره ولي روزت مبارك
بارم اومدم
دیدی باهام چه کردن
هکیدند
![]()
ما نیز حذفیدیم
دوباره ساختیم![]()


